X
تبلیغات
خود نویس


خود نویس

نوشتن، مسکنی برای تمام درد ها...

DesignerEmailProfileHome


مكن دل دل اي دل بزن دل به دريا..

+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392| 21:39|افرا|


ساعت: ۲۳:۰۸  لا به لای این پست های خاک خورده و خاطرات دفن شده زیر یک سال دنبال چه میگردی؟

استعداد رقصاندن قلم که غیر منصفانه کنارش گذاشتی؟

یا آن پست های از ته دل که برایش مینوشتی و هر روز به عشق کامنتش صفحه ی سرد و تکراری بلاگفا را باز میکردی برای تسکین دل بیچاره ات ...

دیگر ونوس و ارسطویی برای هم دردی نمانده. بی بای قصه هایت تنهاتر و بی حوصله ترا ز ان است که دل زخم خورده ی تو را ارام کند. وسکوت سفید از خاک خوردن به قهوه ای میگراید انگار...

روز های خوبی بود و خاطراتی خوب تر...

که هرگز به خوبی قبل نمیشود...

ساعت:۲۳:۲۴

لا به لای این پست های خاک خورده...

بیخیال

 

 

+ سه شنبه دهم دی 1392| 23:27|افرا|


بابام باز پرس بود...

اونوقت ها كه بچه بودم همش به اين فكر ميكردم كه چجوري ميفهمه كي دروغ ميگه و كي راست...

حتما كارش خيلي سخته...

اما يك روز كه بهش بزرگ ترين دروغ زندگيمو گفتمو اون نفهميد تازه فهميدم سر چند تا بيگناه بالاي دار رفته و چندتا

گناهكار هنوز زنده ان...!

عدالت اينه

+ یکشنبه سوم شهریور 1392| 22:30|افرا|


این سر درد های روزانه هم نمک میپاشند بر زخم هایم... دیگر خواب به چشمانم نمی آید... او هم با ما سر لج افتاده انگار!

دلم تنگ زمانیست که بدون دغدغه و دور از تمام گره های کور ذهنم ، با آرامش خیال به خواب پناه میبردم.

نه به زور این آرام بخش های لعنتی!

سر درد دارم... کاش میفهمید که دلیل تمام سردردهای روزانه،بی خوابی های شبانه و نگرانی های مدامم اوست...

کاش او آرام بخش روحم میشد آن هم با دوز بالا . آنگاه آسوده به خواب میرفتم آن هم یک خواب ابدی میان بازوانش.... 

اما افسوس سر درد دارم هنوز...

پ.ن: واقعا دارم از سردرد و کم خوابی میمیرررررررررررررررررم:(


+ شنبه هشتم تیر 1392| 22:52|افرا|


دلم تنهایی میخواهد این بار... تنها قدم زدن میان آدم های این شهر و نگاه کردن به زندگیشان ...

این بار میخواهم من باشم و خودم... میخواهم دست خودم را بگیرم نه او! به خودم زل بزنم نه او!

میخواهم برای یک بار هم که شده بدون نگرانی از جواب ندادن این تماس ها قدم بزنم و لذت ببرم از خودم اما بدون با!

چهار دیواری این اتاق هم دیگر جوابگو نیست... شب و قدم زدن است که آرامش میدهد ...

اما کاش خواسته هایم فقط یک آاارزوی محال نبود !


+ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392| 21:12|افرا|


خسته ام از ورق های این کتاب لعنتی که محکوم به حفظ کردن خط به خطشم...

خسته ام از این عادت لعنتی که هر روز ساعت 7 تکرار میشود...

خسته ام از اتوبوس های شلوغ زیر آفتاب اردیبهشت...

از این حساسیت بهاری و این عطسه های پی در پی!

از تو از او از همه خسته ام. دلم برای خودم تنگ شده! تنهایم بگذار!

بگذار این بار زندگی من را بکند نه من زندگی را!!!

+ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392| 20:53|افرا|


میدونی خفاش ها چقدر خوش بختند؟ آره خفاش هارو میگم!

وقتی یه صدای خیلی بلند تولید میشه گوششونو منقبض میکنن تا اون صدا رو نشنون و کر نشن!

داشتم به این فکر میکردم که کاش منم جای یکی از اونا بودم.

اونوقت وقتی کسی سرم داد میزد صداشو نمیشنیدم!

+ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392| 22:8|افرا|



اینجا چه خبر است؟! جریان این تکاندن خانه و شستن این ظرف ها که سال به سال توی دکور خاک میخورند چیست؟

چرا مادر به سلیقه ی خودش برایم کفش تق تقی میخرد ؟!

این همه ذوق و شوق از چه خبر میدهد؟! نکند عید آمده!!! یعنی به همین زودی زمین به خاستگاری بهار رفت؟ به همین زودی دست رد به سینه ی برف زمستان زد؟!

نه !!!!!! چه خواب زمستانی عمیقی بوده ام من!!!

آهاااااااااااااااااای تو نمیخواهی یکی از آن سیلی های جانانه ات به من بزنی؟!

نه!آنقدر در تو و در این خواب زمستانی ام فرو رفته ام که دیگر طناب نجات تو هم چاره ی کار نیست...

زمستان ! برگرد ! هنوز لمس دانه های برفت آرامم میکند...

زمستان!حوصله ی این حساسیت فصلی را ندارم برگرد و بهار را با خودت ببررررررررررر... ! چیست؟

+ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391| 22:1|افرا|


از کلاس که برگشتم کوله ی مشکی چرکین را روی کاناپه پرت کردم . بطری آب را از یخچال بیرون آوردم و نیمی از آن را سر کشیدم.

خستگی حوصله ی غذا خوردن را هم از بدنم گرفته بود. اما با این حال خورش قورمه سبزی را روی گاز گذاشتم و مدتی خیره به شعله ی آن ایستادم.

این از همان خلسه های معروفم است که نمیدانم در آن به چه فکر میکنم. روی برمیگردانم سمت اپن آشپزخانه و چشمم میافتد به تنگ ماهی روی آن که پدر برای سال نو خریده بودش.

میروم سمتش اما یکی از ماهی ها را مرده میبینم. دلم میگیرد.با ناامیدی ضربه ای به تنگ میزنم تا بلکه ماهی تکانی بخورد اما مثل این که حقیقت تلخ است...

سطل زباله میشود تابوت ماهی و من این بار خیره به تنگ ، در خودم گم میشوم.

شاید از امروز این ماهی تنهایی من را درک کند ...

بوی خورش قورمه سبزی سوخته که  دماغم را پر میکند، من تازه از دنیای خودم رها میشوم!

+ سه شنبه هشتم اسفند 1391| 21:56|افرا|


امروز یک سالگی خودنویسم را به تویی که هر لحظه بودنت امید نوشتن را در من زنده نگه میداشت تبریک میگویم...

امروز 1391/12/1 وبم یک ساله شد.1 سال تمامی لحظات عمرم،شادی ها،غم ها، بی حوصلگی ها، دردها،و خلاصه معجون احساساتم را با این خود نویس به روحت تزریق کردم.

مدیون بودنت هستم .

پ.ن: از همه ی دوستای مجازی و حقیقی که به وبم سر زدن و نظر گذاشتن واقعا ممنونم:*

+ سه شنبه یکم اسفند 1391| 22:1|افرا|